دیگر هیچ اراجیفی(یا عراجیفی؟) به ذهنم نمیرسد کلاف حرفهایم را گم کرده ام دنبال خودم میگردم نمیدانم کجا پنهان شده ام درست مثله عروسک دوران کودکی ام که دیگر پیدا نشد پیدا نمیشوم راستش نمیدانم چه شد که خدا هم مرا گم کرد عجب دنیای انتقام گیریست هیچوقت فکر نمیکردم تو آنقدر پاک باشی که نفرینت گریبان گیرم شود نقطه
پ ن:خورشید تا ته تابستان هم که بتابد باز هم رنگ روزها همین است!
بی ربط:تب کرده ام به گفته ی پدرم این تب ناشی از چشم خوردن دختر نازدانه یشان به وسیله ی فامیل های حسود بوده است
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 6:41 PM توسط ایلناز
|



