آدمای دور و بر من خیلی عجیبن شایدم من عجیبم به هر حال نمیدونم روی حساب دوست نادان بگیرمشون یا دشمن دانا؟
من دلم واسه سایه های بی من تنگ شده واسه قاب عکسی که دورش ربان مشکی نداره اما میگن مرده تنگ شده واسه خیلی چیزایی که دیگه ندارمشون تنگ شده امروز چند بار به موبایل مامانم زنگیدم خیال کردم مرده ها هم میتونن حرف بزنن اما کسی جوابمو نداد کلی از دست همه شاکی شدم و پی بردم که من یک روانیه فوق العاده خوبی شدم از اونایی که دوست داشتم کسی نمیخواد به خاطر این موفقیتم بهم تبریک بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هی تو :
بی تو من اسیر دست آرزوهای محالم
گاهی اوقات فکر میکردم آدما چقدر خرن که تو بلاگشون چرت میگن ولی حالا فهمیدم خودمم از اون دسته ی خرا محسوب میشم
ما دچار خامی خیالاتمان شده ایم
پ ن :نشسته ایم بر قالیچه ای به اسم جوانی میتازیم و گرد و خاک میکنیم
نوشته شده در یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت 10:40 PM توسط ایلناز
|


