دارم به ندای درونم گوش میکنم حرفاش رو جدی میگیرم و به این ایمان دارم که این سرباز کوچک خواب اسطوره شدن رو دیده
امشب خیلی ها خدا رو صدا زدن خیلی ها داد زدن خیلی ها متحول شدن خیلی ها از حال رفتن خیلی ها گریه کردن خیلی ها یی که حتی تصورشم نمیکردم اما من هنوز همون آدم قدیمیم من هیچ تحولی پیدا نکردم من میون اون همه آدمی که داد میزدنو گریه میکردن و خدا رو صدا میزدن حتی یه قطره اشک هم نریختم من ساکت شدم فقط در اون لحظات تنها تغییرم این بود که برای اولین بار شنونده بودم نه گوینده نفهمیدم من خیلی پستم یا اونا که فقط موقعه یی که به فکره درداشون میوفتن خدا رو یاد میکنن من نمیگم همشون از روی دردای خودشون گریه کردن من میگم لااقل من الکی گریه نکردم من به بلاهایی که سرم میاد میبالم به همه ی چیزایی که مردم بهشون میگن بدبختی میبالم چون میدونم خدا دوستم شایدم از عواقب همون خوشبینی باشه من به همه چیز خوشبینم ولی امشب من واقعا ترسیدم واقعا ترسیدم صدای اون موسیقی هنوز توی سرم میپیچه وحشتناک ترین موسیقی و حرف ها و ترسناکترین لحظاتم امشب بود
پ ن :همیشه به افسانه های قدیمی اعتقاد داشتم به اون سوار سفید پوش و................. راستی جسارت نشه تو کی میای؟
نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 9:33 PM توسط ایلناز
|



