شک ندارم که بیش از ۹۰ درصد مردم ایران ژسر محبوب دنیای موسیقی و سینما یعنی شادمهر عقیلی رو می شناسندکه با توجه به شرایطی که براش پیش اومد رفتن رو به موندن ترجیح داد خودمم بعد از سال ها هنوز مقصر اصلی رفتنشو درک نکردماز همه ی اینا بگذریم سعی کردم نکاتی رو در مورد زندگی خصوصی شادمهرو براتون بنویسم
بچه ی خیابان هاشمی تهران اصلیت طالقانی فرزند اخر خانواده پدر و برادرشو در جنگ از دست داد گیتار زدن رو از روی حرکت دست گیتاریستا یاد گرفت فوق لیسانس از هنرستان موسیقی به موسیقی اصیل و سنتی علاقه ای نداره در اواسط سال ۷۵ چند اهنگ غیر مجاز در زیرزمین های کرج خواند متنفر از تجملات استاد سوت زدن عاشق بازی بهروز وثوقی
خودشو مدیون هیچ کسی جز مادرش نمیدونه عاشق اتومبیل بی ام و بیشتر شعرهاشو نیلوفر لاری ژور گفته شناگری ماهر حساسیت زیادی به دندوناش داره بعد از البوم مسافر با بهروز صفاریان اختلافاتی پیدا کرد که گویا بر طرف شده با محمد اصفهانی اختلافات شدیدی داره عمل زیبایی بینیش شایعه بوده و خود شادمهر اینو تکذیب کرده زیاد دوست نداره با کسی مصاحبه کنه هر گز حاضر نمی شه توی البوم هیچ خواننده ای هم صدایی کنه محبوب ترین خواننده ی پاپ در خارج از کشور در خارج از کشور در یه سر شماری کوچیک شادمهر ۲۰ میلیون طرفدار داشت هرگز از وبلاگ یا وب سایت های تقلبی در باره ی خودش انتقادی نکرده اما می گه هیچ وبلاگ یا وب سایتی تحت اداره ی خود او نیست

به خاطره ی آزاد ... .
جسدش را تصور کن مچاله شده گوشه ی بالکن . روی موزائيک های سفيد و مشکی . شره ی خون را هم ببين که راه کشيده روی سفيدی لبه اش . اگر دوست داشتی يک چاقو هم بگذار آن گوشه و کنار ها . خواستی خونی هم باشد .
حالا بيا توی خانه . بوی سرخ کردنی می آيد . برو به اتاق خواب و خودت را نگاه کن توی آينه . چشم هايت بايد خاکستری باشد ولب هايت کم رنگ و بی حالت . ابروهايت پيوندی نباشد بهتر است . بينی ات هم بايد کشيده باشد . مدل ريش هايت به من ربطی ندارد واگذار می کنم به خودت . اصلن اگر حالش را داشتی هر روز يک مدل عوض کن . موهايت بلند نيست . اين را تاکيد می کنم . اما اگر بهت بيايد می گذارم مدل دار کوتاه کنی . با گردن به پايينت کاری ندارم . چاق باشی يا لاغر . قد بلند باشی يا قد کوتاه فرق چندانی نمی کند . فقط انگشتان دست هايت کشيده باشند .
برو از اتاق خواب بيرون . صدای تلويزيون و دو نفر که يک ريز حرف می زنند می آيد . با اينکه پای تلفن اند اما تو صدای هر دو طرف را می شنوی . موضوع شان قرار عصر است و کلاس نرفتن . دارند فکر می کنند يکيشان بگويد با کدام دوستش قرار دارد که بتواند زود تر از خانه بزند بيرون و ضايع هم نباشد . بهتر است مخفی کار از طرف تو باشد . مثلن دخترت يا حتا خواهرت . اين هم تاثيری ندارد .
حالا اين تو هستی که تمام اين چيز ها را داری در اطرافت . اسمت می تواند آزاد باشد يا ... نه همان آزاد خوب است .
برو توی آشپز خانه و هوا کش را روشن کن . روی ميز ماهی سفيد ها با پولک های نقره ای دارند بی پولک می شوند و و تکه تکه . جدا جدا می روند توی تخم مرغ زده شده و بعد می خوابند توی پودر سوخاری و بعد جلز ولزشان در می آيد و بعد از چند دقيقه می روند توی ظرف کنار سبزی ها و ليمو ترش ها و زيتون سياه ها .
برو توی بالکن . خودت را تا جاييکه می توانی خم کن روی نرده های سفيد و نارنجی . بگذار باد مو هايت را بهم بريزد . دست هايت را بگذار لب نرده ها و خودت را بکش بالا . ماشين ها را نگاه کن که دارند می گذرند . بعضی آرام و بعضی با سرعت .
برگرد تو . پهن کن خودت را روی کاناپه ی جلوی تلويزيون که هميشه همه می خواهند رويش بنشينند اما الان حواس کسی بهش نيست . کانال ها را چند بار عوض کن .
( کلمه ی مورد نظر ما در جد ... )
( ... ايش بين ... )
( ... يمپ مای رايد )
خاموش کن تلويزيون را و چشم هايت را ببند و به جسد توی بالکن فکر کن . تقصير تو نيست که آن جاست . اما مقصر که مهم نيست . چرا آن جاست مهم است .
آن جا نبوده که چاقو تا دسته رفته توی شکمش و خون ريخته روی دست هايت و افتاده زمين و زنی جيغ کشيده ولی تو باز هم بوی خون را نفميدی . وسط آشپز خانه بوده . همان جايی که چاه هست . بعد دست هايش را گرفته ای و آورديش تا دم بالکن و انداختيش آن گوشه . چاقو را هم در آورده ای از شکمش و انداخته ای همان جا .
فکر کن . بيش تر و بيش تر فکر کن و نتيجه بگير که آن جا بودنش هم مهم نيست . تو کشيديش بيرون از خانه اش و مجبورش کردی که دانسته و ندانسته بگويد می داند .و تو برديش توی آشپز خانه و کار را تمام کردی . حتا الان هم نيازی نيست بدانی که واقعن می دانست يا نه . نفر قبل را هم که کشيدی تا بالکن نفهميدی و نفر قبلی اش را هم . مهم هم نبوده هيچ وقت برايت . اما اين بار فرق دارد و همين است که حالا شده ای اين . ادامه دارد....................................
هوراااااااااا درست شد
اگه می تونسیتم توی دنیا یه چیز دیگه باشم می خواستم اشک تو باشم که توی چشمات متولد شم روی گونت زندگی کنم و بروی لبت بمیرم
سلام مثله اینکه اعتراض شده که چرا همش در مورد پسرا می نویسم این دیگه ضایع هسته چون خودم دخترم اما خوب برای اینکه دلتون نشکنه می نویسم به جهنم که دخترم
ویژگی دخترا
۱.این روزا با کلاسی سر تا پاشونو گرفته
۲. یه جور افه ی شخصیت دارن که انگار از دماغ فیل افتادن
۳. اخلاقشون بچگانس
۴. همش ناز میارن کی اخه اینقدر ناز می خره؟
۵. زوذ بهشون بر می خوره
۶.زوذ اشکشون در میاد حالا بیاو درستش کن
دیگه چی بگم اینا همش دروغ بودا دخترا همشون گلن
بابا دیشب ما رفتیم تو خیابون مثلا چهارشنبه سوری اگه بگید گنجیشک تو خیابون پر میزد دریغ از یه پرنده تا مردم حتی دو نفر یه جا وایمیستادن پلیس میومد متفرق می کردشون به قول خودشون تجمع بیش از یک نفر میسر نیست ما رفتیم بریم تو جاده شاید یه چیزی باشه جاده هارم که بسته بودن خلاسه حسابی کف کردم پلیسه وایستاده بودن مثلا خیره سرشون جاده رو گرفته بودن همه از راه میمبر از پشته پلیسا میرفتن دمشون گرم هیچی نگفتن فقط واستاده بودن رفتیم تو جاده مگه جای سوزن انداختن بود چشم چشمو نمی دید همش صدای ترقه بود دودو از این جور حرفا حالا کاش ترقه هاشون ترقه بود صدای بمب می داد هر کس نمی دونست فکر می کرد جنگ شده همینجور که ماشینا صدای اهنگاشونو زیاد کرده بودنو بزنو برقص بود یه دفعه دیدیم ماشینه پلیس داره میاد حالا جمعیته مردمم زیاد بود همشون یکی دوتا سنگ برداشتن پرت کردن طرفه ماشینه بدبختا ترسیده بودن که نگو نپرس همونجا گازشو گرفت برگشت ولی بعدش خطری شد همش از این گوی زمینیا میزدن کنار ادم بابا گوی زمینی خطر ناکه حالا هر چی بگو اصلا ادم شک می کرد اینا می شنون یا نه تمام جاده پر ادم بود هر گوشش یه جور بود پایین پاییناش ماشینا پارک کرده بودن صدای نوارم تا اخر والا من هرچی گوش دادم جز گوپ گوپ چیزه دیگه یی نشنیدم من تا حالا فکر می کردم اهنگای خودم خیلی گوپ گوپینو عصاب خورد کن دیشب گفتم خدا خیری به اهنگای من بده لااقل یه نفر میاد یه پارازیتی توشون میده اینا هیچی نبود فقط می گفتن گوپ گوپ حالا چند نفرم داشتن میرقصیدن کر کر خنده بود مثه دخترا می رقصیدن ولی خوب دخترا خوب می رقصن اما یه پسر بیاد مثه دختر برقصه میشه فانتزی خلاصه دیشب خیلی حال داد همش داشتیم می خندیدیم
میان رفتن و ماندن دو راهی تردید
حکایت من و تو داستان باد و بید
من از خودم گله دارم که ساده دل بستم
و از کسی که دلیل مرا نمی فهمد
تمام دیشب وامروزفکر می کردم
به فرصتی که ذوباره نمی شود تمدید
چهارشنبه ی گرمی دوباره می آید
دلم هوای تو را کرده و شعرهای سپید
دوباره ثانیه ها بی تو تنگ می گذرد
و بغض یخ زده ای می کند مرا تهدید
یکی نماند و یکی ماند آه اما حیف
کلاغ قصه ی ما هم به خانه اش نرسید

واژه های من همه تکرار پاییزندو درد
فرستی باقی نمانده تا غروبی تلخ و زرد
بی تو در این کوچه ها ی سوت و کورو بی رمق
کوله بارم شده از سنگ و تگر گ و رنج و درد
جاده ها در انتظار عابری هم رنگ تو
دستهاشان زخمی هستو چشمانشان پر ز گرد
شعر هایی منتظر در چار چوب پنجره
از تو می گویند و از صحن نگاهی پیر و سرد
نوشته شده در سه شنبه 11 فروردین1383ساعت 5:1 PM توسط ایلناز
|




